أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

196

تجارب الأمم ( فارسى )

و خواسته و دارايىشان را چپاول كردند ، به درگاه يزدان بناليد و نماز و نيايش بسيار كرد . [ 122 ] گويند ، در خواب مردى را ديد تنومند و در جايگاهى بلند ، كه در جامهء رزم در سويى ايستاده است . سپس ، مردى ديگر پيش ايشان آمد آن مرد را از جايگاه خويش بيفكند و به هراكليوس گفت : - « او را به دست تو داده‌ام . » چون بيدار شد خواب را با كسى نگفت . ليك همانند آن خواب را بارها بديد . شبى در خواب ، مردى را ديد كه زنجيرى بلند به دست داشت . زنجير را بر گردن همان مرد ، همان كه بر جايگاهى بلندتر بود ، افكند و او را به دست هراكليوس داد و گفت : - « خسرو را همهء خسرو را به دست تو داده‌ام . » چون پياپى از اين خوابها مىديد ، سرانجام با مهتران و دانايان روم در ميان نهاد . بر او راى زدند كه با خسرو بجنگد . اين بود كه آمادهء رزم شد و پسرش را بر كنستانتينيا به جاى خويش گمارد و راهى شد و از راهى رفت كه از شهريار ، يار [ 1 ] خسرو مىگذشت . برفت تا به ارمنستان رسيد و در نصيبين فرود آمد . سالى در آن جا بماند . پادگسبان خسرو در آن جا نبود كه خسرو بر او خشم گرفته و وى را به نزد خود فرا خوانده بود . ليك شهر براز ، در همهء نامه‌هايى كه خسرو به وى مىنوشت مىفرمودش كه در جايى كه هست همچنان بماند و به جايى نرود . از آن سو ، خسرو از كار هراكليوس آگاه شد و بدانست كه وى به سپاه خويش به نصيبين رسيده است . پس يكى از سرداران را كه راهزاذ [ 2 ] نام داشت با دوازده هزار دلير مرد به جنگ وى فرستاد و فرمودش تا در نينوا كه اينك موصل‌اش مىخوانند و در كنار دجله است ، بماند و نگذارد روميان از دجله بگذرند . خسرو ، از آن هنگام كه كار هراكليوس و شتاب او را به سوى خويش شنيد ، در دستگرد خسرويه [ 3 ] بود . راهزاذ فرمان خسرو را به جاى آورد و در همان جا كه گفته بود اردو زد . ليك هراكليوس دجله را از جايى ديگر ببريد و رو به سويى نهاد كه سپاه ايران بود . پس ، راهزاذ چشمان خويش را به سوى هراكليوس بفرستاد . رفتند و بازگشتند و گزارش كردند كه هفتاد هزار

--> [ ( 1 ) ] اين يار و پايهء وى ، در طبرى ( 2 : 1003 ) شاهين ، پادوسبان [ پادگسبان ] خوربران ( مغرب ) است . [ ( 2 ) ] راهزاذ . در متن همين‌گونه است ، با « ذ » نقطه‌دار . [ ( 3 ) ] دستگرد خسرويه . در متن : دسكرة الملك .